میپرسه :
_ امروزت با دیروز و ماه قبل و سال قبلت چه فرقی کرده ؟!
درحالی که سعی میکنم لبخند گشادم رو جمع کنم ، میپرسم :
+ سوالهایی که میپرسی برنامه ریزی شده اس یا نه . . . فی البداهه ؟!
ابروی چپش رو بالا میندازه !
_ چطور ؟
+ به نظر میاد با سوال هات میخوای فیها خالدون من رو ببینی !
هم چنان منتظر نگاهم میکنه !
نفس عمیقی میکشم :
+ نمیتونم امسال رو با سال های گذشته مقایسه کنم !
_ چرا ؟
+ اتفاقاتی که افتادن ، تصمیم هایی که گرفتم ، کارهایی که کردم !
_ سال های قبل ترش تصمیم نمیگرفتی ؟ فکری رو عملی نمیکردی ؟ اتفاقات نمی افتادن ؟
+ زیاد ! اما همیشه پای آدم های دیگه هم درمیون بود ! نقششون پر رنگ بود !
_ خب ؟
نمیدونم از مکالمه ای که داشتیم راضی بودم یا ناراضی !
+ امسال برای خودم بودم ! حتی . . .
_ حتی ؟
خوشم نمیاد دائم به زبونش بیارم ! اما نمیدونم چی رو باید جایگزینش کنم و میگم :
+ حتی اجازه دادم تاریکی هام بیرون بیان ! داستانی رو شروع کنم که آدم بده من بودم !
هردو ابروش رو بالا میبره ! :
_ تو ؟! مطمئنی ؟!
سرم رو به نشونه ی تائید تکون میدم و خودم رو سرگرم وسایل روی میز میکنم !
_ پشیمونی ؟
+ نه !
_ ادامه اش دادی ؟
+ چی رو ؟
_ آدم بده بودن رو !
+ یه مدت تقریبا طولانی آره !
_ حالا چی ؟!
+ نه !
_ چرا ؟!
حس میکنم کلافگی تا پشت گردنم بالا اومده !
+ چون واسم کافی بود ! واسه هر کاری یه خط قرمز دارم یه خط پایان ! من خط قرمز رو رد کرده بودم ! نمیخواستم خط پایان رو هم رد کنم !
انگاری که صداش هیجان پیدا کرده بود !
_ مگه چیه بعد خط پایان ؟
زل میزنم توی چشمهاش ! خسته شده بودم ! از سوال هاش ! از جواب هایی که با صدای بلند میگفتمشون !
+ بعدش آسیب دیدن های واقعیه بقیه اس ! اشتباهاتی که جبران نمیشن ! که مثل زلزله ان ! فقط ویرون میکنن !
نزدیکم میاد و میدونم سوال بعدی اش رو آماده کرده !
+ من دارم میرم بیرون !!
شـــجاع : )...ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85