هشتگ کلافگی ها

خرید بک لینک

توی راه ِ رفتن به مرکز خرید ، به مامانم میگم :

+ یه سری تصمیمات گرفتم که باید بهشون پایبند بمونم .

_ خب ؟

از اینکه نمیپرسه چه تصمیماتی ، خوشحال میشم : ) با اینحال کمی بیشتر توضیح میدم ! کاری که دلم نمیخواست انجام بدم و دادم ! نه لزومی بود ، نه اجباری ! از ته دل به برونگرایی ِ افراطی ام لعنت میفرستم و میگم :

+ خلاصه اینکه ، مشکلم همین پایبندیه ! تصمیماتم هزینه ی مادی و حتی زمانی نداره ! فقط باید قبولشون کنم ! اما نمیدونم چرا انگار وجودم شده دو قسمت ! دو قسمتی که باهم نیستن ، مقابل هم دیگه ان ! اون قسمت جدید که سرِجنگ داره ، احتمالا ذهن خودمه !

_ خب ؟

+ هیچی دیگه ، مثل چیز گیر کردم توی گِل !

سوالی نمیپرسه ! منتظره براش توضیح بدم جریان رو ! حق هم داره !

اما توی این موضوع و زمینه بهش احساس نزدیکی نمیکنم !

از این بابت که مطمئنم درکی از وضعیتی که درونش قرار گرفتم ( البته که بیشتر شبیه به دست و پا زدن و فرو رفتنه ) نداره : )

کمی هم بی اعتمادم !

در نهایت تصمیم میگیرم بحث رو عوض کنم !

دستش رو میگیرم و میگم خیلی دوستش دارم : )

پ . ن : نمیخواستم پستش کنم اما لازمش دارم !

شـــجاع : )...

ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 20:22

صفحه بندی