توی راه ِ رفتن به مرکز خرید ، به مامانم میگم :
+ یه سری تصمیمات گرفتم که باید بهشون پایبند بمونم .
_ خب ؟
از اینکه نمیپرسه چه تصمیماتی ، خوشحال میشم : ) با اینحال کمی بیشتر توضیح میدم ! کاری که دلم نمیخواست انجام بدم و دادم ! نه لزومی بود ، نه اجباری ! از ته دل به برونگرایی ِ افراطی ام لعنت میفرستم و میگم :
+ خلاصه اینکه ، مشکلم همین پایبندیه ! تصمیماتم هزینه ی مادی و حتی زمانی نداره ! فقط باید قبولشون کنم ! اما نمیدونم چرا انگار وجودم شده دو قسمت ! دو قسمتی که باهم نیستن ، مقابل هم دیگه ان ! اون قسمت جدید که سرِجنگ داره ، احتمالا ذهن خودمه !
_ خب ؟
+ هیچی دیگه ، مثل چیز گیر کردم توی گِل !
سوالی نمیپرسه ! منتظره براش توضیح بدم جریان رو ! حق هم داره !
اما توی این موضوع و زمینه بهش احساس نزدیکی نمیکنم !
از این بابت که مطمئنم درکی از وضعیتی که درونش قرار گرفتم ( البته که بیشتر شبیه به دست و پا زدن و فرو رفتنه ) نداره : )
کمی هم بی اعتمادم !
در نهایت تصمیم میگیرم بحث رو عوض کنم !
دستش رو میگیرم و میگم خیلی دوستش دارم : )
پ . ن : نمیخواستم پستش کنم اما لازمش دارم !
شـــجاع : )...ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54