سوزِ خاطرات___

خرید بک لینک

از خودم متعجبم !

سالهای زیادی گذشته !

اتفاق های زیادتر !

رفت و آمدهای بیشتر از آدم ها توی زندگی ام !

ولی هنوزم نمیتونم بفهمم درون مایه ی اصلی احساساتم نسبت به اون چی بود !

عشق ؟ علاقه مندی ؟

وابستگی ؟! هیجانات زودگذر ِ بدون ِ اسم ِ دوران نوجوانی و جوانی ؟

ترحم ؟! کنجکاوی ِ تجربه ی عاطفی با جنس مخالف ؟!

نه . . . واقعا نمی تونم تشخیصش بدم و

میون اینهمه حتی یک دلیل برای رد کردن و یا انتخاب کردن ندارم !

ولی هرچیزی که هست ،

از قرار معلوم ،

با یه خواب و رویای شبانه ازش ،

دردش مثل روز اول ، روحم رو پاره پاره میکنه !

سه بار از خواب بیدار شدم و هربار دوباره دیدمش !

توی خواب لال شده بودم و

فقط نگاهش میکردم !

اون حرف میزد ، انجام میداد ، گله میکرد ، دلجویی میکرد !

گریه میکرد و میخندید !

خوابِ طولانی ای بود : ) خیلی : )

ولی آخه چرا ؟

حتما بعد از اینهمه سال اون هم کلی اتفاق براش افتاده . . .

آدم های زیادی رو دیده . . .

دوباره به کسی گفته دوستش داره و

شاید هم ازدواج کرده !

پس چرا بغض ِ لعنتی اش گلومو گرفته و

دارم خفه میشم !؟

من نمیخوام گریه کنم !

آخه گریه برای چی ؟ برای کی ؟!

برای کدوم احساس ؟!

چطوری باید بعد از گریه کردن خودم رو آروم کنم و

بگم اتفاقی نیفتاده و

به زندگی عادی ام برگردم ؟ وقتی حتی دلیل واضحی برای گریه ندارم !

من دارم میمیرم از دردی که نباید داشته باشم و دارم !!

چرا باید دردش رو تا ته وجودم حس کنم ؟!

چرا ؟!

شـــجاع : )...

ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 13:35

صفحه بندی