چقدر حرف هامون بی سر و ته بوده !
برمیگردم به نوشته های قبل تر . . . .
کلی سوال ازش پرسیدم و کلی بی جوابم گذاشته . . . .
نوشته های بیشتری میخونم ،
انــگار که من برای خودم حرف میزنم و اون هم برای خودش !
نه درکی از سمت من دیده میشه و نه درکی از سمت اون !
دلم فشرده تر میشه و ازش میپرسم :
+ چطوریم من برات ؟! نمیفهمم دیگه حرفهات رو ، نه ؟
همون موقع مینویسه :
_ مثل قبل میبینمت همیشه ! همون دوستی که بودی و هستی !
جوابش رو نمیفهمم !
کلافه میشم و با گفتن " برو استراحت کن " گوشی رو روی میزم پرت میکنم !
چشمهام رو میبندم !
عوض شده !
شاید هم خود واقعی اش شده !
تموم ِ روز و شب های خوبمون توی ذهنم بیدار میشن !
دستمو میزارم روی قفسه سینه ام !
مگه تا چقدر و تا چندبار دل ِ آدم له میشه ؟! تمومی نداره ؟!
سعی میکنم پسشون بزنم و صندلی رو برمیگردونم سمت کتابخونه ام !
عکس شهریار رو که میبینم ، صدای استادم رو میشنوم :
++ این تن ِ خســته ،
ز جــــان تا به لـَـــبَش راهــــی نیست ... !
بغض تا پشت چشم هام میرسه !
حتما شهریار هم تجربه اش کرده !
حتما !
شـــجاع : )...
ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 183