شـــ هــریار

خرید بک لینک
روی صنــدلی اتاقم وِلــــو میشم و زُل میزنم به صفحه ی چتــمون !

چقدر حرف هامون بی سر و ته بوده !

برمیگردم به نوشته های قبل تر . . . .

کلی سوال ازش پرسیدم و کلی بی جوابم گذاشته . . . .

نوشته های بیشتری میخونم ،

انــگار که من برای خودم حرف میزنم و اون هم برای خودش !

نه درکی از سمت من دیده میشه و نه درکی از سمت اون !

دلم فشرده تر میشه و ازش میپرسم :

+ چطوریم من برات ؟! نمیفهمم دیگه حرفهات رو ، نه ؟

همون موقع مینویسه :

_ مثل قبل میبینمت همیشه ! همون دوستی که بودی و هستی !

جوابش رو نمیفهمم !

کلافه میشم و با گفتن " برو استراحت کن " گوشی رو روی میزم پرت میکنم !

چشمهام رو میبندم !

عوض شده !

شاید هم خود واقعی اش شده !

تموم ِ روز و شب های خوبمون توی ذهنم بیدار میشن !

دستمو میزارم روی قفسه سینه ام !

مگه تا چقدر و تا چندبار دل ِ آدم له میشه ؟! تمومی نداره ؟!

سعی میکنم پسشون بزنم و صندلی رو برمیگردونم سمت کتابخونه ام !

عکس شهریار رو که میبینم ، صدای استادم رو میشنوم :

++ این تن ِ خســته ،

ز جــــان تا به لـَـــبَش راهــــی نیست ... !

بغض تا پشت چشم هام میرسه !

حتما شهریار هم تجربه اش کرده !

حتما !

شـــجاع : )...

ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 22:59

صفحه بندی