.gif)
حساب و کتابی برای روز و شبــ های جدا شدگی مون نداشتم . . . .
ترس داشتم از اینکه بدونم دقیقا چند روزه که نیست ،
که رفت و من رو معلق کرد میون هزارون احساس . . .
علاقــــه ، کینه ، وابستگی ، عصبانیت ، بهت زدگی ، دلبستگی ، ناباوری
خاطره بازی ، انکار و اجبار به فراموشی
بی اعــــتمادی و دلــتنـــگی !
ترس داشتم بفهمم چقدر وقته ذهن و دلش گرم ِ جذابیت های تازه ی آدم های دیگه ست !
که اگر میفهمیدم حتـــما اتفاقی می افتاد ،
اتفاقی شبیه به فرمان ِ آتش به توپـــ های آماده ی جنگ !
جنـــگی پر از فتح برای دشمن !
فتح ِ سرزمین ِ باورها و اعتقاداتم و به باد دادن ِ خاکستر های باقی مونده از اعتمادم !
میترسیدم ! میترسیدم و دیگه تقویمی روی میز نداشتم !
بی حواس تر از همیشه بودم و گهگاهی میون ِ گریه های شبونه و دلتنگی های سمج ، پسربچه ی درس نخون ِ تنبلی با صدایی شبیه به زمزمه ، شروع میکرد به شمردن :
- یک هفته
- یک ماه و سه چهار روز
- سه چهار ماه
- هفت ماه و یکم مونده به هشت ماه
- نه ماه و یه ذره
سعی میکردم حرفهاش رو قبول کنم !
و فکر میکنم توی ِ همین نــُــه ماه و یه ذره بود که میدیدمش !
نه دستهام یخ کرده بود و نه آب دهنم خشک شده بود !
فقط میدیدمش !
بدون هیچ احساسی بعد از اونهمه احساسات ضد و نقیض !
تا اینکه صدا زده شد !
صدای ِ آشنایی بود !
قبلا هم صداش زده بود و جواب " بـــــــــــــله " بود ! امــّـــــا اینـــبار :
+ جــــــانــم ؟؟
پلک زدم ، پشت سر هم !
نفس حبس شده ام رو به سختی بیرون دادم !
لرزیدم !
چطور ممکن بود جواب ِ کســـی جـــز مـنـــ ، جـــــانم باشه !!
چطـــور اینقدر زود ؟!
برای ما ، برای من و اون ، مدتــ ها طول کشید !!
مدتــ ها دِل دِل کردیم تا جانمی رقصـــید !
چـــطور اینقدر زود ؟!
گذر ِ توده ی حجیمی از روحم رو .... از میون ِ قفسه ی سینه ام دیدم !
بزرگ بود ! قسمت بزرگی از روحم بود که از دست رفت !
از دستــ رفت و عوض ِ تموم ِ اون احساسات ِ ضد و نقیض ، هزارون " چــــرا " توی وجودم شکل گرفتــ !
حالا هر شبـــ ،
برای ِ جواب ِ هر چرا ،
چشم هام رو میبندم و " جــــــانم " ــِش رو به عنوان جواب مینویسم !
با هر بار نوشتن ِ جواب ، درد ِ زیادی رو تحمل میکنم و قلبم رو توی مشتم مچاله میکنم !
و ارمغان ِ این درد و زجـــر ، از بین رفتن ِ دونه دونه ی ِ اون احساسات ِ ضد و نقیض و یکی شدنشونه !
هربار یکی تر !
اونقدری که میتونم اسمش رو بنویسم و درکش کنم :
_ تـــــنــفر !
احساسی که به خوبی ِ دوستی و به بدی ِ دشمنی نیست !
خاکستری ِ !
خاکستریه و بهم این قدرت رو میده تا سرپا بمونم !
سرپا و متنفر !
متنـــفر از اون !
نه هیچکس دیگه !
و هربار جایی ، صدایی ، به گفتن ِ جانم آوا میکنه و لبخندی رو به لب میاره ، پوزخندی میزنم و میدونم
دلی
بی هوا
بی نفس
بی هیچ کس
به قتـــل میرسه !
شـــجاع : )...
ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 165