اگه بتونم خودمو نجات بدم و بندازم تویِ یه قصه ای ، رویـــایی ، لاواستوری ای چیزی ، بــُـــــــردم : )
ولــــی کافیه یک دقیقه حــواسم پرت شه ....
ول کنم خودمـــو که پرت شه توی چاه ِ خاطــــره و نا امـــیدی و پشـــیمونی و حسرت و نگرانی و تــــرس !
بعد تاریـــکی انگار دور تا دور مغـــزمو میگیره و تا زمانی که تســلیــمم نکنه و فکـــرمو تا بدترین نقطه ها نرسونه و در نهایت روی زانو افتاده بهش نگم " تــو بــُردی " ، " حق باتوئه " .... رهام نمیکنه ... !
شاید ترسناک ترین لحظه ی شب ، همین ثانیه های کوتاه قبل از بستن چشم ها و سیاهی باشه !
همون لحظه که نمیدونی میبــَری یا میـــبَره !
شـــجاع : )...ما را در سایت شـــجاع : ) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 174